جلال الدين الرومي
32
مجالس سبعه مولانا ( فارسى )
خلوت سينه نشسته است منتظر ، بلقيسوار و هدهد خاطرش هر لحظه رقعهء نيازى بمنقار گرفته است و خبر او به حضرت سليمان مىبرد و رخت او را سوى آب حيوانى مىكشد . عجب صفت اين عشرت را چون پايان باشد ؟ كدام پاى منزلهاى اين دارد در جهان و كدام قدم مقدّمى اين قدم دارد در عالم ؟ گوش كو تا آن شنود ؟ در جهان هوش كو تا اين نوش كند ؟ بذات ذو الجلال ، در اين زمان كه من اين مىگويم و شما اين مىشنويد ، بلند پرّان عالم غيب از سرادقات آسمان به گوش تيزشنو خود مىشنود كه ( كِراماً كاتِبِينَ يَعْلَمُونَ ما تَفْعَلُونَ ) و با همديگر مىگويند كه : اى عجب آن وجودى كه اين سخن مىگويد و آن آدمى كه اين نفس مىزند ، چگونه بر آسمان نمىپرد ؟ و چگونه پردهء هستى بر نمىدرد ؟ چشم را مىمالند كه عجب اين آدمى است كه اين مىگويد ! چه جاى آدمى كه اگر نسيم اين سخن بر كوه وزد همچو كه نايستد بر مثال كه پارها در باد شوق پرّان شود . پارهاى آن كوه در هواء و لا همچون ذرّها معلّق زنان شود كه ( لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ ) آن « 1 » وجود دكّ و پاره پاره نمىشود . خداوندا چه چيز مانع دكست كه اين وجود آدمى كه چنين عجايبى بر زبان و دل او مىرود يا در گوش او مىرود يا به قلم مىنويسد ، چون مىرود ، چون برقرار مىماند ؟ خطاب عزّت مىآيد كه آنچ مانع دكّست حجاب شكّست . شعر اى در ميان جانم و جان از تو بىخبر * از تو جهان پر است و جهان از تو بىخبر چون پى برد به تو دل و جانم كه جمله تو * در جان و در دلى دل و جان از تو بىخبر نقش تو در خيال و خيال از تو بىنصيب * نام تو بر زبان و زبان از تو بىخبر از تو خبر بنام و نشانست خلق را * وانگه همه بنام و نشان از تو بىخبر جويندگان گوهر درياى كنه تو * در وادى يقين و گمان از تو بىخبر شرح و بيان تو چه كنم زانكه تا ابد * شرح از تو عاجز است و بيان از تو بىخبر
--> ( 1 ) - اين نسخه